تبلیغات
عمار نامه - آژانس شیشه ای
 
عمار نامه
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ...
درباره وبلاگ


به قرارگاه عمار خوش آمدید .
تابستان 88 بود که ندای «أین عمار؟» سراسر وجودم را فرا گرفت.که برای من فراتر از یک جمله بود.شاه کلیدی بود برای تحول زندگی ها و مقدمه ای بود که من زندگی را ، اطرافم را و خودم را بهتر از همیشه بشناسم. حال بر آن شدم که بنویسم آنچه را ...

(این وبلاگ به هیچ حزب و جناحی وابسته نیست )

مدیر وبلاگ : عمار پارسی
نویسندگان
یکشنبه 1390/07/3 :: نویسنده : عمار پارسی
"هو المصور "

اینه اون فیلمی که با دلم بازی میکنه،
دیالوگ ماندگار پرویز پرستویی:

آژانس شیشه ای 2- اثر جدید حاتمی کیا

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛

ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.

وقت زیادی ازتون نمی گیرم.

یکی بود،یکی نبود...

یه شهری بود،خوش قد و بالا.

آدمایی داشت،محکم و قرص.

ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.

همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.

اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.

همه نگرون شدن؛

حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟

ما خمار جشنیم؛

بهتره سخت نگیریم...

اما پیر مراد جمع گفت:

باید تازه نفسا برن به جنگ غول.

قرعه به نام جوونا افتاد؛

جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...

غول،غول عجیبی بود...

یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.

دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.

خلاصه چه درد سر...

بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،

که دیدن پیرشون سفر کرده...

یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.

اما یه اتفاق افتاده بود؛

بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...

شایدم حق داشتن...

آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.

جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.

دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.

شده بودن عینهو اصحاب کهف؛

دیگه پولشون قیمت نداشت...

اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...

من شما رو نمیشناسم؛

اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛

این غیرت داره خشک می شه.

شاهرگ این غیرت...

کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛

من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،

همین.






نوع مطلب :
برچسب ها :