تبلیغات
عمار نامه - تصمیم حاجی ...
 
عمار نامه
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ...
درباره وبلاگ


به قرارگاه عمار خوش آمدید .
تابستان 88 بود که ندای «أین عمار؟» سراسر وجودم را فرا گرفت.که برای من فراتر از یک جمله بود.شاه کلیدی بود برای تحول زندگی ها و مقدمه ای بود که من زندگی را ، اطرافم را و خودم را بهتر از همیشه بشناسم. حال بر آن شدم که بنویسم آنچه را ...

(این وبلاگ به هیچ حزب و جناحی وابسته نیست )

مدیر وبلاگ : عمار پارسی
نویسندگان
یکشنبه 1390/05/16 :: نویسنده : عمار پارسی
و خدایی که در این نزدیکیست ...

زنا کردی، مستی کردی، جاهلی کردی، این کا ر را کردی، آن کار را کردی….تو دیگر مسلمان نیستی، برو گمشو از خانه ی من.

چند سال بعد…..

حاجی امسال اسمش درنیامد تا برای پنجمین بار، کنار بیت الله الحرام نماز بخواند.

غمگین و دلشکسته نشست رو به خدا، و تا صبح گریه و ناله سر می داد.

حاجی هنوز مسلمان است!

شب پای تلویزیون نشسته بود:

” خالد صادق از غزه: الان ۳ سال هست که غزه در محاصره هست و هیچکدام از مجامع…..”

حاجی هنوز دلشکسته و حسرت زده دو رکعت نماز بی ریا در بیت الله الحرام است.

حاجی هنوز مسلمان است!

چند شب بعد، دوباره پای تلویزیون بود:

“الان سیل اومده پاکستان و یه ۲۰ میلیون نفری هم ……”

"تو ی سومالی داره فاجعه ی انسانی رخ میده ..."

("اینجا تکه نانی، با خرما و پنیر و زولبیا داریم / آنجا را نمیدانم")

حاجی هنوز حسرت زده ی آن دو رکعت نماز است.

زن حاجی دلش شکست. گفت: حاجی فردا شب افطار مهمان داریم. یک امشب را زولبیا نخر. پولش را بفرست برای این فلک زده ها.

حاجی گفت: من با این سن، حال رفتن و ماندن در صف بانک را ندارم. یا خودت برو، یا زنگ بزن غلامرضا، فردا سر راهش بدهد.

حاجی هنوز مسلمان است!

۱۴۰۰ سال قبل….

حاجی گفت: هر کس فریاد مسلمانی را بشنود، و به یاری او نشتابد، از امت من نیست!

یک حاجی دیگر هم می گفت: اگر هر کس خبر تجاوز به نوامیس و سرزمین های مسلمانان را بشنود، و از شدت غصه، بمیرد، به خدا قسم در راه خدا مرده و شهید حساب می شود.

ولی حاجی نگفت: اگر زنا و مستی و جاهلی کردی، از امت من یکضرب خارجی!!!

۱۴۰۰ سال بعد….

حاجی قصه ما، هنوز دلشکسته گوشه ای خلوت کرده بود.

ندایی آمد:

حاجی چند ساعت تو هواپیما نشستی…

حاجی چند ساعت تو فرودگاه جده و تهران، علاف و منتظر پرواز شدی….

حاجی هر روز چند ساعت تو بازارهای عربستان، خوب می گشتی…

پس حاجی انگار حال داری!!!

حاجی عصبانی شد. می خواست بزنه تو دهان ندا….

که ناگهان ندا گفت: نه حاجی! بیخیال. نزنی ها. اومدم فقط یه پیشنهاد بهت بدم.

حاجی ۵ میلیارد دلار، با یکم پس و پیش، هر سال داری می دی به وهابی ها!

حاجی امسال، بیا این ۵ میلیارد دلار رو….

۸۰ درصدش رو برای خودت نگه دار. زولبیا که هیچ! برو برای مهمان ها، کباب بریونی بخر.

۷ در صدش هم بده به این مسلمونهای سومالی…

۷ درصد هم بده به فلسطینی ها…

۶ درصد هم بده به مستضعف های خودمون…

اینطوری هم به مهمانات می رسی، و هم از دین خدا خارج نمی شی.

.

.

.

.

.

و ما هنوز منتظر تصمیم حاجی هستیم!

راستی، داشت یادم می رفت. یک ندایی هم، همین الان دوباره اومد.

این شماره حساب رو داد: 99999 بانک ملی

و گفت:

یک امشب را زولبیا نخر / نون و خرما در یخچال داریم…

یک فردا را، صف بانک نه!، صف عابر بانک را تحمل کن…

یک امشب را

مرد نباش

بیا و بنشین تا

گریه کنیم

برای خودمان

یک امشب را

(برگرفته از یادداشت دختر ناراضی narazi.ir )






نوع مطلب : به قلم دوستان، 
برچسب ها :